Monday, December 14, 2020

 مرداد 1399

غیبت

» نوع مطلب : چرت و پرت نویسی ،

قرار بود یک پست غیبت داشته باشیم، بریم سراغ داستانهای ما با نادوست، گفته بودم که روابط من و ایرانی- کانادایی( ایکا) با نادوست تیره و تاره و دلیلش هم برمیگرده به حسادت عمیقی که این دختر نسبت به پیشرفت بقیه داره و موفقیت بقیه به خصوص ایرانیهای هم کار و هم ازمایشگاهیش براش خیلی سنگینه و از اونطرف بشدت اهل شو اف و ابراز وجود هست، پس هرجور موفقیت وپیشرفتی حتی تعداد ازمایشها اذیتش میکنه و بصورت استادانه و سیاست مدارانه زهرش را میریزه، این وسط این زهر بیشتر نصیب ایکا شده که ازمایشهاش هم سطح نادوست هست، شخصیت ایکا با سرو صدا است، دختر پرشر و شوری هست که سیاستهاش درمقابل بازیهای نادوست که کاملا موذیانه و با نقشه و حساب شده است شکست میخوره، گاهی منم گول مظلوم بازی نادوست را میخپرم و دلم براش میسوزه، خصوصا اینکه اگه این حسادتش نبود میتونست دوست خیلی خوب و باحالی برام بشه اما حیف که باید از همچین ادمهایی فاصله گرفت، قبل عید بود که ایکا و نادوست بحث لفظی شدیدی میکنن، روز بعد بود که قرنطینه اجباری شد و همه به اجبار خونه نشین شدیم دوماه بعد بود که متوجه شدیم نادوست ماجرا را بزرگ کرده و شکایت رسمی از ایکا کرده، اینجا بود‌که نامه نگاریهاو جلسات انلاین رسمی از طرف دانشگاه به همه بچه های ازمایشگاه شروع شد، جدا از ازمایشگاهمون، دعوای دوایرانی هم داستان روز شد، اخرش ایکا تبریه شد اما به هردوشون اخطاردارن که اگه تکرار بشه یا باید ازمایشگاهشون عوض بشه یا دانشگاه. متاسفانه استادمون با اینکه ادم خوبی هست اما اعتماد به نفس و مدیریتش فاجعه هست و‌بشدت گول بازیهای نادوست را میخوره و طرف نادوست هست، کلا بنظرمن نادوست ماهی یک پروژه جنجالی تو دست میگیره، یکی دوتا اتفاق و داستان دیگه هم بعد از اون درست کرد که چون داستانهاش رابطه مستقیمی به من و ایکا نداره بیخیالش. حالا از هفته پیش دوباره دانشگاهمون باز شده و هنوز یک هفته نشده، این دوتا دارن به پروپای هم میپیچن، البته برای من مشخصه که شروع کننده نادوست هست اما استادم بشدت طرف نادوست هست و به همون نسبت شلوغ بازیهای ایکا براش بزرگ بچشم میاد،من خیلی طرفداری از ایکا را میکنم و‌جمعه که باز استادم از مشکل جدید این دوتا به من و موبور میگفت و من باز طرف ایکا را گرفتم بهم توپید و گفت من نمیفهمم تو چرا همش از ایکا طرفداری میکنی، موبور هم که باسیاست هست و با اینکه از نادوست زخم خورده و ایکا دوستشه اما سکوت میکنه. نتونستم بگم چون مدیریت ضعیف تو و ادم نشناسیت باعث شده که ادم بدجنسی مثل نادوست پرو بال بگیره. من ازقدیم معتقد بودم که ادم از هردست بگیره از همون دست میگیره، و‌ اگه جایی ناحقی دیدم سکوت نکنم اما نادوست تاحالا با سیستم بدجنسی کارهاش را جلو برده، بدون هیچ ازمایش درست و حسابی و فقط با زبون بازی اعتماد استادم را خریده و کار خاصی هم از دست من برنمیاد، فقط منتظرم تا یکروزی مثل فیلمهای سینمایی دست این ادم بدجنس رو بشه و حق به حقدار برسه، فعلا که دار دنیا داره به نفعش میچرخه . اگه روزی این اتفاق افتاد خبرتون میکنم و گرنه بدونید که متاسفانه شاهد یک فیلم درامای ایرانی هستم


نوشته شده در : یکشنبه 5 مرداد 1399 الییکشنبه 16 شهریور 1399 00:10

چرا کلا بیشتر اوقات مشکلات رو میندازند گردن آدم های شلوغ تو جمع ها؟

پاسخ اسمان پندار : یادم رفته موضوع پست چی بود اما با حرفت کاملا موافقم؛)

زینبسه شنبه 7 مرداد 1399 17:54

من درست متوجه جریان نشدم ولی خدا صبرت بده. حتی دوری و دوستی با آدمهای سمپاش و اصطلاحا توکسیک فرساینده است چه برسه به همکاری. راستش من نمیدونم تو ذهنشون چی میگذره ولی من اگر به جای اونا بودم خیلی از درون داغون میشدم. اون همه نقشه و برنامه داشتن برای بقیه اول از همه آرامشو از آدم میگیره نمیگذاره آدم برای خودش زندگی کنه.

پاسخ اسمان پندار : زینب عزیز، داستانها و ماجراها خیلی طولانی هست و نمیشه نوشت، اما منم با حرفت موافقم، یعنی پیش خودم میگم من هرازگاهی اکثرا غیر مستقیم درگیر سمپاشیهای نادوست میشم و‌میبینیم چقدر از ادم انرژی میگیره، حالا این ادم چطور و با چه انرژی همیشه درحال داستان درست کردن و یا سیاست بازی بقصد ازار دیگران هست. جدا اگه نصف این انرژی که این فرد برای سمپاشی میذاره را اگه برای کار تحقیقش بذاره اصلا احتیاج به این داستانها نداره و خودش میتونه موفق باشه

زریدوشنبه 6 مرداد 1399 23:17

ای بابا این ایکا را یه کم توجیه کن! نمیشه؟

نمیدونم چرا از این استادت خوشم نمیآد؟ خخخ حالا انگار قراره من خوشم بیاد والله خخخ

پاسخ اسمان پندار : اوخ اوخ زری، نمیدونی که باز امروز ایکا درگیر یک داستان دیگه تو ازمایشگاهمون شده، بیچاره کلا خیلی بدشانسه و خوب ادمی هم نیست که بشینه حقش را بخورن. و جواب میده. ببین زری، کلا خودم هم تکلیف دلم را با استادم نمیدونم، هم ادم خوبیه و ذات خرابی نداره، هم بعضی اوقات بد میره رو مخ، گاهی حرفهام را نمیفهمه و یک برداشتهای عجیب غریب و خنگولانه ای از حرفهام میکنه و یکهو بهم میپره که جدا بهم برمیخوره و میخوام صداش را نشنوم :))

یک پارچ پراسپکتس

» نوع مطلب : ازمایش - تز - مقاله ،روزها در اون سر دنیا (سال ششم) ،

نشسته ام پشت میز و سعی میکنم سرو سامانی به پرزنتم بدم، هفته دیگه جمعه ساعت ۲ صلات ظهر پراسپکتس دارم، میشه ساعت ۱۰ شب موقع شام و سریال شما تو ایران، همینطور که سعی میکنم این پرزنت ۵۰ اسلایدی را اماده کنم یاد دفاع فوق لیسانس (مستر) سه سال پیشم میافتم، انصافا من چطور تونستم درظرف سه هفته یک تز بنویسم و دفاع کنم، جل الخالق. الان یک هفته هست دارم زور میزنم تا جملات و مطالبی را که میخوام توی ۴۵ دقیقه بگم، خنده دار اینه از بس ترتیب مطالبی که میخوام بگم یادم میره و یا جمله بندیم پیچیده و ایرانی وار میشه و دوباره از نو مجبورم جملات را ردیف کنم میبینم یک روز کامل پرزنتم طول کشیده، فکر کن اساتید را بنشونی و چندساعت ان و اون کنی و موهات را چهارچنگولی بکنی تا جمله و مطلب دلخواهت بیاد سر زبونت. نگران نباشید که خودم هم سعی میکنم نباشم .این پروسه یکبار در سه روز توی تز مستر انجام شده، حالا که یک هفته وقت دارم. میدونم تا اخر هفته اخرش این رکورد یک روزه به ۴۵ دقیقه میرسه. البته به خرج یک بسته ایندرال ۱۰. اخ چقدر منتظر تموم شدنشم، میدونم میدونم قرار نیست چیزی تموم بشه، پایان این پراسپکتس یعنی شروع یکسری ازمایش دیگه و بعد تکرار همین داستان برای دفاعم. کلا تو این زندگی لا مذهب فقط یک نقطه ختم متن وجود داره و بقیه اش نقطه سرخط هست. بعضی نقطه ها هم میشن علامت تعجب یا علامت سوال، گاهی دردناک و گاهی شیرین، گاهی هم دوست داری چندخط را با هم یکی کنی تا برسی به اون نقطه و طاقت خط های ابی انتظار را نداری. چه عجله ای برای تموم کردن این متن داریم. بعد از این پراسپکتس اولین کاری که میکنم میرم دریا، دست به پنجه با اقیانوس مواج. بعد میشینم با موهایی که پرازماسه هست و تو هم گره خورده تو افتاب تا تموم این خستگی بخار بشه و بره. اره این برنامه ام هست پ. ن. فکر کنم مغزم زیادی مخلفات توش گیرکرده، این عنوان اون لابلا یکهو زاده شد.


نوشته شده در : جمعه 10 مرداد 1399 حسینیکشنبه 12 مرداد 1399 06:55

سلام صبحتون بخیر

البته به وقت ایران

از کجا شروع کنم از چند کلمه بنام هدف ،تمرکز،ترسیم از آنچه که میخواهیم،خستگی ناپذیری وتلاش

توی این چندوقت که نوشته هاتونو خوندم فهمیدم برای اینکه به هدفتون برسین تلاش خوبی دارین اما گاهی دچار روزمرگی وتکرارمیشین نگران نباشید همه ماها همینطوری هستیم نقطه پایان هرچیزی شروع وآغاز ی چیز دیگست و این خیلی خوبه یعنی نشون میده من تکامل رسیدم البته منظور از تکامل نهاینکه همه چی روفهمیدیم نه یعنی پیشرفت خوبی داشتیم دانش کسب کردید تجربه به دست آوردیم

الان جایی هستی که خیلیا دلشون میخواد باشن خستگی همه برای همه به وجود میاد اما وقتی به نتیجه کار میرسی لذت میبری از تلاشت

دقیقا مطمئنم میدونی چی میخوایی اما نکته اینه ذهنتونو پر کردین از خیلی مسائل الان بهترین کار اینه ی ارامش درونی ایجادکنید وبعدش باخودتون بگین چی میخوایین چطور میخوایید باحرفاتون اساتید ومیخکوب کنید روی صندلی هاشون محکم حرف بزنید ودقیق اگه نگران باشید استاد متوجه میشه وحس میکنه مطلب رو خوب متوجه نشدید ونمیتونید ارائه بدین پس مرحله اول ارامش واقعی بعدش خالی کردن ذهن از مطالب غیرضرور

خبر موفق شدنتونو بدین

پاسخ اسمان پندار : حسین عزیز، سلام پیغامت و بعد خوندن یک پست از اسمان زیر خدا و یکی دوتا پست ایستا گرامی مثل یک تلنگر بود که دوباره منرا رسوند به این سوال که هدفم از زندگی چیه؟ همیشه مثل کسی بودم که گم کرده ای دارم که باید به دنبالش زمین و زمان را بهم بریزم) بخونید تغییر ایجادکنم و خلاف عرف حرکت کنم)، از دیروز دارم فکر میکنم که تغییر کافیه وقتشه از همینی که ساختم بالا برم. دیگه نه استرس پراسپکتس را دارم نه دفاع، نگران I140 هستم، زیاد هم هستم اما مطمینم یک روزی گرین کارت را هم میگیرم، اما الان دیگه بحث زمان مطرحه، بنظرم وقت استفاده از موفقیت هست. هاهاها (دوباره من کاری را شروع نکرده، خودم را روی قله رسیدن دیدم) من و راستین اول دامنه کوهیم، اما بنظرم وقت بالا رفتن از همین کوهه و لذت بردن از مسیر سبزش، روزی به قله هم میرسیم اما وقتشه که دیگه لذت ببریم، ممنونم از پیام خوبتون، مطمینم پراسپکتس خوبی میشه:))

زریشنبه 11 مرداد 1399 11:08

من فقط دلم میخواد یک ماه بخوابم

پاسخ اسمان پندار : اخ اخ زمانهایی بوده که منم له له یک ساعت خواب بیشتر زدم، میدونم خیلی سخته، امیدوارم زودی فرصت استراحت برات پیش بیاد

رضایت را هرروز باید نوشید

» نوع مطلب : خودشناسی ،اظهارفضل ،اینده از ان من ،

هدفت از زندگی چیه؟ این سوالی هست که هر چندسال یکبار میاد میشینه رو شونه ام. اولین باری که احساس کردم خوب مقصد بعدی کجاست موقعی بود که درسم را تو رشته داروسازی تموم کرده بودم، طرحم را رفته بودم و سرکار میرفتم، یادمه یک دوره کلاسهای خودشناسی را شرکت کردم به امید اینکه این کلاسها بهم بگه چیکار باید بکنم، دوره ها مناسب سوال من نبود،و‌من بی جواب موندم بلافاصله بعد درسم داروخانه زدم، یک منطقه روستایی. بدون اینکه بدونم از زندگی چی میخوام. تصمیم اشتباهی بود و بدشانسی هم اوردم، بعد از اون ازدواج کردم، من بصورت عجیب غریبی خواستگار زیاد داشتم، شاید بخاطر موفقیت تحصیلی یا همون لقب دکتر را داشتن بود، یا کمی هم موقعیت خانواده، اون همه خواستگار را رد کردم و با دوست پسرم ازدواج کردم، باید اعتراف کنم باز هم بدون اینکه بدونم چی میخوام ازدواج کردم. بدون شناخت ازدواج کردن تصمیم اشتباهی بود اما خوش شانسی اوردم و با یک فرشته ازدواج کردم. هدف بعدیم مهاجرت بود، تصمیم درستی بود، اما خیلی بدشانسی اوردم تا بعد هفت سال به امریکا رسیدم. دوباره درس خوندن را شروع کردم اول مستر بعد پی اچ دی و اینبار هم تصمیم درستی بود هم خوش شانسی اوردم، الان که چندماهی به پایان درسم مونده باز این سوال پر زده و اومده رو شونه ام نشسته. مقصد بعدی کجاست؟ اما اینبار فرق میکنه چون جواب را میدونم ،میدونم مقصدی درکار نیست، پروسه مهمه، بهتره ساده تر بگم چطور ساختن روزها مهمه، و جوابم اینه با رضایت. پس حالا میدونم هدفم از زندگی رسیدن به چیزهایی هست که حس خوبی بهم میده. شادی، و پول برای فراهم کردن اسباب شادی. من ادم موفقیم؟ ایا من خودم را موفق میبینم؟ جواب این سوال را هم واضح میدونم. اصلا انگار جواب را از همون بچگی میدونستم. تو‌موفقی چون موفق میشی، چون باید موفقیت را بسازی. فکر میکنم همین تفکر جوهره وجودی من هست. راستین میگه تو همه چیز را خیلی قابل دسترس میدونی. میدونید علتش چیه؟ چون اینطور زندگی کردم، هرچیزی را که خواستم بدست اوردم یا ساختم تا بدست بیارم، یکیش مهاجرت من بود. باورنکردنی بود، مهاجرتی که میتونست خیلی راحت باشه، غیر ممکن و غیر قابل دسترس شده بود. ساختمش، با ذره ذره وجودم ساختمش و الان از دیدن نتیجه اش لذت میبرم و خوشحالم که اینجام. فعل نشدن را استفاده نمیکنم چون میدونم حتی اگه بیست سال هم طول میکشید من هدفم را ول نمیکردم و اخرش اینجا بودم. باز از خودم میپرسم، خودت را ادم موفقی میدونی، بله، چون ساختن موفقیت را بلدم.


نوشته شده در : یکشنبه 12 مرداد 1399 مصطفیدوشنبه 13 مرداد 1399 19:39

آقا انقد ذوق زده ام گفتم یه بار دیگه هم تبریک بگم... اصلا روزم ساخته شد بخدا. البته نقش همسرتون هم مهم بوده و به هر حال خوشبخت خوشبخت خوشبخت باشید

پاسخ اسمان پندار : ممنون اقا مصطفی عزیز، لطف دارید، اره والا، انصافا همسرم تو سبک و هموار کردن این مسیر نقش خیلی بزرگی داره، جالبه بدونید که ما دوتا ادم متفاوتیم که درکنار هم حرکت میکنیم اما هرکدوم مسیر و ارزوهای خودمون را داریم که البته درنهایت هردومون ارامش و شادی هم را میخواهیم

ربولی حسن کوردوشنبه 13 مرداد 1399 12:59

سلام

دیگه برای این پست نتونستم کامنت نگذارم!

پشتکارتون قابل تحسینه

امیدوارم همیشه شاد و پیروز باشید

پاسخ اسمان پندار : ممنونم دکترجان، یکجورهایی این حرکت تراکتوری یا همون پشتکار تو روند مهاجرت تا خصوصا بخش علمی اش نقش مهمی داشته، ببینیم این تراکتور مارابه کجا میرسونه

حسیندوشنبه 13 مرداد 1399 11:20

سلام

خیلی خوب

پست خوبی بود

پرانرزی

بنظرم در لحظه زندگی کن با نگاه به آینده یعنی دوتا هدف داشته باش ی کوتاه مدت و ی بلند مدت

باخودت میگی خیلی خوب درسم تموم شد الان چی میشه

باید بگی الان این درس من مثل ی مزرعه هست که وقت چیدنشه وقته ازش استفاده ببرم مالی ویا هرچیزدیگه

اونجوری که باعث شادشدنت بشه و اززندگی لذت ببری

ی مطلبی رو همیشه میگم الان میخوام برای شما بگم

خدا نعمت های زیادی به ماها میده وگاهی بعضی هاشون رو ازمون میگیره که من میزارم بحساب حکمتش اما همون خدای عزیز وقتی نعمتی رو میگیره جبران میکنه نمیزاره بدهکارباشه

بنظرمن ی نعمت هست جایگزین نداره نعمت عمر (زندگی)گفتم که نوشتهاتونو خوندم بایدبگم افرین خوب استفاده کردی خب شاید بنظرخودت جای کار هنوز داشته باشه منم میگم قبول همه چی کامل ومطلق نیست با وجود همه کاستی ها خوب استفاده کردی

پس الان میگم از این به بعد ی برنامه داشته باش باهمسرت اززندگی لذت ببری

کارت باشه برای زندگیت کنارش تفریح داشته باش شاد باش لذت بر ازچیزی که ذره ذره ساختیش

پاسخ اسمان پندار : ممنونم از تشویق و کمک اتون، منم فکر میکنم وقتشه که از زندگی لذت ببریم، منتهادرواقع هنوز سدهای زیادی سر راه ما هست، مهمترینش اینه که راستین اجازه کار نداره، ما هنوز تو مرحله دانشجویی هستیم و اصلا نمیتونیم بلند مدت برنامه ریزی کنیم، باور کنید حتی من نمیدونم ۲-۳ ماه دیگه وضعیتمون چطور میشه، میتونه بهترین بشه یا برعکس و یک دوره انتظار دیگه برامون رقم بزنه، بخاطر همین موضوع دست و پامون خیلی بسته است. اما امید دارم که سال پیش روم سال تغییر باشه، سالی که این دوره تموم بشه و یک دوره دیگه بیاد و اون موقع با خیال راحت برنامه ریزی دراز مدت و کوتاه مدت داشته باشیم

صبا_غار تنهاییدوشنبه 13 مرداد 1399 05:12

آسمان جان کامنت من یعنی صبا بود. من نمی تونستم واست کامنت بگذارم.

پاسخ اسمان پندار : ااا صبا جون، ببخشید فکر کردم زری بود اخه اون هم چندوقت پیش همین مشکل را داشت، بووس به روت؛*

دوشنبه 13 مرداد 1399 03:37

آسمان جان خوشحالم برات :))


موفق تر از قبل باشی خانم تلاشکر


امیدوارم کامنتم ثبت بشه. اخیرا کلی کامنت خواستم اینجا بگذارم ولی هیچ کدوم ثبت نشدن!!

پاسخ اسمان پندار : مرسی زری گلم، اره ثبت شده مهربون بانو ؛*

میهن بلاگ کامنت خور

» نوع مطلب : روزها در اون سر دنیا (سال ششم) ،

سلام به شما دوستهای خوب، جدیدا خیلی پیغام میگیرم که نمیتوتید کامنت بذارید و یا چندبار کامنت گذاشتید و من نگرفتم، حتی شانسی امشب صندوق پیام سر زدم و متوجه شدم چندتا دوست خوب که موفق به گذاشتن کامنت نشده بودن اونجا پیغام گذاشتن، از همه عذر میخوام، به ادمین میهن بلاگ پیغام دادم که وبلاگ همچین مشکلی پیدا کرده، امیدوارم پیگیری کنن و زودتر حل بشه. باز هم میبخشید دوستان. من سعی میکنم مرتب صندوق پیام را هم چک کنم که اگه موفق نشدید کامنت بذارید اونجا با هم درارتباط باشیم. میدونید که یک اکانت پابلیک اینستا هم به نام asemanny دارم که میتونید اونجا هم با من در ارتباط باشید، البته اونجا گاها راستین هم پستهایی میداره. اما کامنتها و پیغامها را خودم جواب میدم. دوست خوبی به نام ان ماری گفته بودن که پستها فونت خیلی ریزی روی لپ تاپ داره ولی روی موبایل خوبه، دوست عزیزم، من یکسالی میشه که از اپ موبایل برای نوشتن استفاده میکنم، متاسفانه تو اپ موبایل جایی برای تنظیم فونت و سایز نداره، سعی میکنم هر از گاهی با لپ تاپ وبلاگ را باز کنم و فونتها را درشت تر کنم، اونجا گزینه تغییر سایز و فونت و رنگ( گزینه محبوب منرا هم داره) خلاصه ممنونم از صبر و حوصله اتون. میدونید که با اینکه ندیدمتون اما پیوند محکمی به اینجا بخاطر حضور تک تک شما دارم


نوشته شده در : سه شنبه 14 مرداد 1399 

روزانه

» نوع مطلب : روزها در اون سر دنیا (سال ششم) ،

سلام به همه، من برگشتم، بعله این پراسپکتس را هم دادم رفت پی کار خودش، دیشب که برای خودم با خیال راحت فیلم میدیدم هی به خودم یاداوری می کردم هی خرکیف میشدم، اما انصافا سخت تر از اون‌ چیزی بود که فکر میکردم، یعنی بیشتر از یکساعت پشت سر هم سوال میکردن جواب میدادم، اکثر سوالها هم سوالهایی نیست که جوابشون را خودشون یا من صددرصد بدونیم، از پروژه سوال میکنن و دنبال علتها میگردن بعد بستگی داره تو چقدر بتونی علمی و مستدل بحث کنی و نظر بدی، خلاصه همه سوالها را تونستم بخوبی بحث کنم جز یکی دوسوال که استادم یک راهنمایی کرد که تو مسیر درست بحث بیافتم. اما خوشبختانه تموم شد و دفاع که امیدوارم پاییز باشه فرمالیته هست و یک پرزنت هست با نهایتا چندتا سوال. از این هفته هم برمیگردم دانشگاه و ازمایشگاه، شرایط کاری راستین هم موقتا طوری شده که روز تعطیل نداره و عملا خوشحالم دارم برمیگردم ازمایشگاه و مشغول میشم خصوصا که من اصلا ادم خونه دار خوبی نیستم و اگه وقت اضافه داشته باشم، بجای ورزش و خونه داری، بیشتر میخوابم و فیلم میبینم. کلا اصلا جنبه خونه نشینی ندارم:)) قصد دارم تا تابستون بجای مترو با دوچرخه مسیر خونه تا دانشگاه را گز کنم ببینیم چی میشه. خوب مرحله بعدی و مهم زندگیم ۱۴۰ هست، چندوقتی هست هفته ای دوسه بار سایت را چک میکنم ببینم جوابش اومده! شنیدم دفتر مربوطه از یکماه پیش پروسه اش از ۴-۶ ماه شده ۸-۱۰ ماه، اینم شانس ما! بهرحال من امیدوارم زود زود جواب بیاد و زندگیمون شکل بگیره، از امروز میافتم رو تکمیل ۴۸۵، شنیدم حداقل یکماه پروسه اش طول میکشه. دیگه جونم براتون بگم خبر خاص دیگه ای نیست، چندوقت دیگه هم سال ششم زندی ما تو امریکا تموم میشه و وارد سال هفتم میشیم، وه، چقدر زود گذشت، شش سال!


نوشته شده در : یکشنبه 19 مرداد 1399 کامشینجمعه 24 مرداد 1399 18:12

تبریک فراوان آسمانی جان

فکر کن که هفت سال سختی می گذره و هفت سال خوشی و برکت می اد. خیلی برات خوشحالم. مواظب سلامت باش.

پاسخ اسمان پندار : مرسی کامشین عزیز و ماهم، البته سپتامبر که بیاد شش سال تموم میشه و وارد سال پربرکت هفتم میشیم:) بازم ممنونم، مطمینم امسال اون سالی میشه که خیلی وقته منتظرشم:* گاهی وقتها رو مخ خوشبینم :)

زریچهارشنبه 22 مرداد 1399 12:46

چقدر خوب که امتحان را دادی و اینکه نمیدونستی اینقدر سخته حالا که بهش نگاه میکنی تموم شدنش بیشتر حال میده:))

مبارک باشه، به سلامتی انشاالله

آره راست میگی، راستین هم این دوره خیلی خوب همراهی کرده و امیدوارم زودتر کارها ردیف بشه که راستین هم بتونه به برنامه ها و پیشرفتت برسه:)

پاسخ اسمان پندار : مرسی زری گلم، نمیدونی چقدر منتظر نتیجه ۱۴۰ هستم، یعنی میشه کلی تغییرات و شروع واقعی زندگیمون، نمیدونی چقدر ذوقش را دارم که بشه. امروز هم اولین روز ازمایشگاه رفتم بود بعد پنج ماه:)

ممنونم زری

حسینچهارشنبه 22 مرداد 1399 10:12

سلام

لطفا جواب این پیام رو توی ایمیلم بفرستین

واقعیتهای زندگی توی ی کشور دیگه مثل امریکا چطوره

من علاقه عجیبی دارم به اینکه ی کشور دیگه برای زندگی برم مثلا انگلیس یا آلمان

از دایی هام دوتاشون هلندهستن

ادمهای زرنگی نیستن خیلی تلاش ندارن

اما هرووقت اینا رو میبینم هرروز جونتر وبهتر هستن خلاصه کنم زندگی شادی دارن

راستی من 44سالمه مدرک فوق لیسناس روابط بین الملل ولیسانس علوم سیاسی دارم

کارمند ی وزارتخانه هستم خانمم کارمند دانشگاه هستش

دوتا فرزند پسر دارم

الان مشکلات خیلی زیاده شده البته ناشکر نیستموضعم نسبت به همسن های خودم بهتره اما این دوتا بچه شده دغدغهنمیدونم چی میشه

میشه کمی از زندگی روزمره ، درآمد و....بگین

پاسخ اسمان پندار : سلام حسین عزیز، حتما جواب را تو ایمیل برات میفرستم، تا اخر هفته جواب میدم. راستی پیامهای که بصورت خصوصی فرستاده میشه تو پابلیک به نمایش در نمیاد و فقط من میبینم اما بهرحال امکان پاسخگویی هم ندارن

نگران نباشید کار نشد نداره،

صبا_غار تنهاییچهارشنبه 22 مرداد 1399 05:12

آسمان جان تبریک میگم. امیدوارم مراحل بعدی خیلی آسوون واست پیش بره و خیلی زود نتیجه زحماتت رو به بهترین شکل ببینی.

پاسخ اسمان پندار : مرسی صبای گلم، امیدوارم الکی و‌خوشکی دلم روشنه :))

ربولی حسن کوردوشنبه 20 مرداد 1399 08:43

سلام

شش سال؟

پس هروقت اومدین ایران با دیدن قیمتها قشنگ حس اصحاب کهف را درک میکنین!

پاسخ اسمان پندار : علیک سلام، چرا راه دور بریم، چهارسال پیش اخرین بار ایران بودم، و‌ ندیده وقتی از قیمتها میشنوم مخم فیوز میپرونه، جالب اینه روایت اینه اصحاب کهف سیصد و نه سال خواب بودن، بعد ما تو چهارسال همون دوران را داریم، چه معجزات و برکاتی که ما بچه های ایران ندیدیم

حسیندوشنبه 20 مرداد 1399 07:54

سلام

عرض تبریک بابت موفقیت شما

وقتی با مسائل سخت روبرو میشی وبا تلاش ازش میگذری شرینی وحس شادبودن بیشتری به ادم دست میده

خوشحالم که تمرکز کردین وتونستین به راحتی جواب بدین ورزش رو حتما بیاد داشته باشین

خیلی میتونه کمکتون کنه

و یک نکته دیگه

درمورد همسرتون نوشتین اینکه الان وقت استراحت نداره وبیشتروقتا کار میکنه حتما هواستون به ایشون باشه

زندگی در غربت مزایایی داره ومشکلاتی هم کنارش هست

اون مشکلات رو با کنارهم بودن میشه رد کرد

روزگارتون خوش وشاد

پاسخ اسمان پندار : مرسی حسین عزیز بابت توجه و لطفت، اره خوشبختانه این مرحله هم گذشت، و با اینکه پروسه طولانی بود اما نسبتا راحت گذشت، هرچند خود امتحان خیلی سخت تر از حدسم بود و خوبه که نمیدونستم خیلی سخته:)) از این هفته یواش یواش برمیگردم رو برنامه روتین دانشگاه و سعی میکنم برنامه ورزشیم را هم منظم کنم، راستین هم یک دوره چندماهه کار ۱۴ ساعته باید بکنه، خیلی منتظر ۱۴۰ هستم اما بیشتر از خودم، برای راستین میخوام، بعد شش سال واقعا وقتشه اونهم کار و برنامه خودش را شروع کنه و از این وضعیت دربیاد

ممنون، شما هم

زندگی در کنار کرونا

» نوع مطلب : اظهارفضل ،روزها در اون سر دنیا (سال ششم) ،

سلام بعد پنج ماه یک پست از مترو بذارم، امروز دومین روزه که دارم میرم لب تا کارهای ریسرچ را انجام بدم، دیروز با دوچرخه رفتم، مسیر رفت تموم سرازیری بود و حتی زحمت پا زدن هم به خودم نمیدادم اما مسیر برگشت یکساعت تموم طول کشید و تموما سربالایی، یعنی چندتا خیابون به خونه امون وقتی پارک نزدیک خونه را دیدم از خوشحالی کلی ذوق کرده بودم. براتون بگم روز عید نوروز که برای خرید ضروری با راستین رفتیک یک فروشگاه، با وجود اینکه کرونا به امریکا اومده بود از اینکه مردم بدون ماسک و درکنار هم بودن کلی تعجب کردیم جالبه به همون نسبت بقیه هم به ما به چشم ادم فضایی نگاه میکردن که با ماسک و دستکش بینشون میگشتیم،امروز که بعد ماهها سوار مترو شدم از اینکه درعرض چندماه ماسک به یک پوشش مسلم و طبیعی ادمها تبدیل شده تعجب کردم، همه ماسک دارن و کمتر کسی را بدون ماسک میبینم، وقتی نگاه متعجب مردم تو روز عید را با الان که فکر کنم اگه کسی بدون ماسک باشه نگاههای متعجب سمتش روانه میشه مقایسه میکنم از تغییر سریع عادتو خو ادمیزاد متعجب میشم،میدونید که من طرفدار پر و پا قرص فیلمهای علمی تخیلی هستم، خوب این جور صحنه ها برای من مثل یک جور زندگی در فیلمها است و جالبه، هرچند انصافا، دیروز وقتی از صبح تا شب را مجبور بودم با ماسک بگذرونم، فهمیدم زندگی هرروزه با ماسک اصلا اسون نیست ، میدونید که بعضیها معتقدن شیوع کرونا درنهایت مثل سرماخوردگی میشه که باید به زندگی درکنارش خو گرفت، اما من خودم شخصا امیدوارم واکسنها اونقدر فراگیر بشه و ایمنی به این ویروس مادام العمر باشه و بشر زودتر از این بلای خانمانسوز و ادمکش راحت بشه، بچه ها من رسیدم ایستگاه، بعد مدتها مترو سواری حال داد:))


نوشته شده در : جمعه 24 مرداد 1399 یکشنبه 26 مرداد 1399 18:18

سلام آسمان خوبی؟ فک میکنی این ک تصمیم گرفتی بچه دار بشی چقد درسته؟ من 28 سالمه و مجردم با مامانم ک 33 سال ازم بطرگتره خیلی بحث و جدل داریم سر کوچکترین چیزا اشکمو درمیاره احساس میکنم بهترین روزای زندگیمو کنارش دارم تباه میکنم حتی زبان میخونم بهم گیر میده کارت بی فایدس و دایم غر میزنه حتی مونده ب نفس کشیدنم گیر بده احساس میکنم بخاطری ک ازدواج نمیکنم اینقد اذیتم میکنه ک ازدواج کنم همش تو اتاقمم و انرژی برا درس خوندن ندارم احساس میکنم ب شدت افسرده شدم خیلی زیاد گریه میکنم بخاظر رفتاراشو و حرفاش، چطوری میتونی تضمین کنی فردا با بچت اینطور نیستی،؟ من عاشق بچم ولی واقعا از بچه دار شدن پشیمونم کردن

پاسخ اسمان پندار : سلام دوست خوبم، مرسی از اینکه برام پیام گذاشتی، حرفهای تو باعث شد یاد خاطرات خودم بیافتم، ببین تو این مورد من فکر کنم زیاد به تفاوت سنی ربط نداره بذار یک واقعیتی را برات بگم شاید هم یک روز پستی ازش بنویسم، منم دوران بچگی و جوونی خیلی سختی را داشتم، شاید باورنکردنی باشه اما من از پدرم متنفر بودم، مرتب با مامانم بخاطر تفاوت بین پسر و دختر بحث داشتم، من هم افسرده بودم و اصلا زندگی را دوست نداشتم، میخوام بهت بگم دنیا روی یک پاشنه نمیمونه، همه چی عوض میشه، من الان عاشق پدرم هستم و نمیتونم ببینم کسی پشت سر بابام حرف بزنه، با مامانم رابطم خوبه و عاشق زندگی و زندگی کردن هستم. دوست خوب امیدت را از دست نده و برای تغییر زندگی بجنگ چون لازمه دنیا تغییر هست و هیچ چیز ثابت و همیشگی نیست

ربولی حسن کورجمعه 24 مرداد 1399 23:57

سلام

اینجا که برعکسه

مردم اون اوایل خیلی بیشتر رعایت میکردن اما انگار دیگه خسته شدن و بی خیال شدن

البته این که پرزیدنت ترامپ هم اون اوایل به ماسک اعتقاد نداشت هم موثره

پاسخ اسمان پندار : سلام، یکی از دوستهای من هم همین را میگفت که تو ایران مردم اصلا رعایت نمیکنن و هزارتا بهونه میارن، نیویورک که یادتونه واقعا فاجعه بود و خودش شده بود کانون اما بعد چهارماه بزور تعطیلی کامل شهرجمعش کردن، الان هم هنوز مغازه های ضروری باز نیست و تازگیها بعضی مجتمع های بزرگ خرید باز شده، میدونید من فکر میکنم امید خیلی نقش داره، اینجا مردم دیدن ماسک پوشیدن و رعایت کردن اثر داشته، اما تو ایران اونهایی هم که رعایت میکردن وقتی میبینن با سیاستهای نابجا روزبروز امار بدتر هم میشه امیدشون را به تغییر اوضاع از دست دادن

بیقراری

» نوع مطلب : روزها در اون سر دنیا( سال چهارم) ،روزها در اون سر دنیا (سال ششم) ،

دارم سریال همگناه میبینم و بدجور دلم هوای این را کرده که ایران بودم و با راستین میزدیم میرفتیم یک رستوران چلو کباب میخوردیم، اوج درام بودن:)) چندوقت پیش تعریف سریال همگناه را دیدم و چون میدونستم راستین از فیلم و سریال ایرانی بدش نمیاد از تو یوتیوب پیداش کردم، اولش مطابق معمول رفت یک گوشه و موبایل بدست شد، و شنیداری مشغول تست کیفیت سریال شد، بعد یواش یواش موبایل رفت کنار و لبخند رو صورتش نشست و چشمهاش پر برق شد، فکر کنم تو پستهای قدیمی هم گفتم که راستین عاشق تهرانه و کلا ادم نوستالژیک بازی هست، امروز که دیدم خودش تو مواقع ازادش بساط این سریال را علم کرده و چندقسمت را هم دیده، من هم ترجیح دادم وقت ازادم را به دیدن این سریال بگذرونم اما نمیدونستم که دیدن این سریال همان و هوایی شدن همان، کلا این روزها بیشتر منتظر پایان این پروسه انتظاریم، چشممون به روزی هست که ۱۴۰ قبول بشه و ۴۸۵ را اپلای کنیم، کارت سفر و کار که برسه راستین قراره یکی دوماهی بره ایران دیدن خانوادش، وای یکمی فکرش ادم را میترسونه، یعنی میشه! و سال دیگه بعد صادرشدن گرین کارت هم هردو با هم بریم، با اینکه یکسال زمان زیادی هست و سعی میکنیم به اما و اگر دل نبندیم که اگه نشد ضربه نخوریم اما یواش یواش من هم دارم بیقرار ایران رفتن میشم، ادم دل گنده ای ام و از بچگی مستقل بودم اما فکر وسوسه سفر به ایران افتاده به جونم، شاید هم تاثیر پراسپکتس باشه، اصولا بعد از یک کار بزرگ ادم دلش سرکشی و ازاد بودن را میخواد. این روزها هم دلم نه کار میخواد نه ازمایشگاه، نه تحقیق. دلم بیخیالی میخواد، غوطه ورشدن تو قصه ها، شایدهم غوطه ور شدن تو عشقهای سریالهای ابکی ایرانی:))


نوشته شده در : دوشنبه 27 مرداد 1399 مائدهچهارشنبه 29 مرداد 1399 18:54

امیدوارم اصلا متوجه گذر زمان نشینو ایام به کامتون بگذره و بتونید زودتر به ایران سفر کنید. دوری سخته از جایی که برات پر از خاطرست و توش بزرگ شدی. یه نیمچه تجربه ای دارم. اما خب وقتی شرایط نباشه تصمیم میگیری بری و زندگی دیگه ای تجربه کنی لذتش زیاد هست. گاهی برگشتن تبدیل میشه یه دلخوشی. که باز تجربه کنی گذشته رو شاید. یه همچین چیزهایی :)

پاسخ اسمان پندار : مایده عزیزم، ممنونم از ارزوی شیرینت، مائده جان، حقیقتش نمیدونم چطور بگم اما من دلم برای تهران و ایران تنگ نشده، اما خوب میدونم ادمها با هم متفاوتن و مثلا راستین دلش برای تهران تنگ شده، میدونی دلم برای خانواده ام و‌مادربزرگ پیرم تنگ شده، ، ذوق دیدن اونها را دارم اگه میتونستن بیان اینجا چه بسا اصلا به ایران رفتن فکر نمیکردیم، اما نمیشه، خواهرم قراره ازدواج کنه و منتظر منه، ذوق کارهای قبل ازدواجش را دارم، پدرراستین بشدت مریضه و دوست داریم این سالها بیشتر ببینیمشون. خلاصه همه اینها شده بیقراری.

صبا_غار تنهاییسه شنبه 28 مرداد 1399 06:16

به این فکر کن که الان اگر هم می تونستی بری شرایط مناسبی برای سفر کردن نبود و همش ترس از بیماری و ... وجود داشت.


انشااله تو اون موقعی که همه کاراتون درست شده شر این ویروس هم کنده شده باشه و با خیالت راحت بتونید سفر کنید به ایران و سفر هم بهتون خوش بگذره.

پاسخ اسمان پندار : مرسی صبای گلم، ممنونم از دلداریت دوست خوبم. درست میگی، بریم هم با این وضعیت کرونا برای خانواده هامون خطرناکه، البته صبا بعید میدونم شر این ویروس هم به این راحتی ها از سر دنیا برداشته بشه :(

ربولی حسن کوردوشنبه 27 مرداد 1399 12:43

سلام

این یک سال اون قدر سریع میگذره که فکرشو هم نمیتونین بکنین

پاسخ اسمان پندار : مرسی دکتر جان، یکمی الان روزهای انتظار داره کندتر میگذره، اما فکر کنم بعد که ۱۴۰ قبول بشه تو سیر تغییرات بیافتیم و به قول شما مثل برق و باد بگذره

روزهای خوب معمولی

» نوع مطلب : روزها در اون سر دنیا (سال ششم) ،

هفته پیش برگشتم ازمایشگاه، یکی دو روز تست روی دستگاهمون کردم تا مطمین بشم همه چی روبراهه، دستگاه خوب بود اما اکثر موادی که روش ازمایش میکردم مثل کرمها و ژلها و حتی پودرهام تاریخهاش گذاشته بود خلاصه این هفته و هفته پیش به درخواست دادن به تهیه مواد اولیه گذاشت و البته استراحت، اما درکل بنظرم خوب شد، انگار خودم هم امادگی برگشت به کار ازمایشگاه را نداشتم، حتی این فرصت خوبیه که یکی دو قسمت از کار تزم که فقط با برنامه هست تموم کنم، البته اگه راستین هم عصرها خونه بود نور علی النور میشد، هوا عالیه و جون میده برای عصرهای دوچرخه سواری و پیاده روی، اما خوب فعلا نمیشه و تنها میرم، با دوستهام هم گهگاهی قرار میذارم اما با دوستان بیرون رفتن همان و رستوران و خرج داشتن همان، هربار رستوران هم چیزی حدود ۳۰-۵۰ دلار خرج داره که البته اگه اگه درامد و کار بود قیمتها اکی بود، میشد یک چیزی مثل پیتزا خوری به زمان چهارسال پیش ایران، از اونجا که راستین یک مدته که خیلی سرش شلوغ هست و هوا هم خوبه تصمیم گرفتیم هفته دیگه دو روزی بریم کمپینگ ، توچادر بخوابیم همون اون استراحت کنه و هم حال و هوامون عوض بشه. دوشنبه و سه شنبه، تو اینستا عکسهاش را میذارم. پارسال چادر را خریده بودیم، امروز هم دوتا کیسه خواب سفارش دادیم، دفعه پیش لحاف و پتو برده بودیم که شب تا صبح تو چادر یخ زدیم:)) اما درکل خیلی مزه داد، پیشنهاد میکنم شما هم اگه میتونید یکی دوشب از شهر بزنید بیرون و کمپ بزنید، حتما هم لازم نیست تو جنگلهای شمال باشه، مطمینم هرشهری جاذبه های خودش را داره. دیگه اینکه خبر رسیده رسیدگی به پرونده های ۱۴۰ از دوره شش ماهه به حدود یکساله رسیده، اینکه من منتظر بودم نتیجه ۱۴۰ تا دوماه دیگه بیاد احتمالا تا عید نوروز نمیاد، کلا انگار وقتی اسم مهاجرت میاد شانس من یادش میافته بدقلقی کنه، استادم داره سعی میکنه برام ویزای h1 اقدام کنه اما اگه نشد باید برم روی opt چون پاییز دارم دفاع میکنم. خوب من همیشه از دویدن بدم میومده، برعکس من خواهرم عشق دویدنه و برادرم از روز تولد امسالش( دوماه اول هرروز) و‌الان هم هفته ای چهاربار میره میدوه، خلاصه الان لباس پوشیدم برم ببینم میتونم رابطه ام را با دویدن خوب کنم:)) خوب فعلا خدافظ، چقدر از هرباغی حرف زدم


نوشته شده در : جمعه 31 مرداد 1399آواجمعه 31 مرداد 1399 15:17

سلام و وقت بخیر

من تازه با وبلاگ شما اشنا شدم، از طریق زیر اسمان خدا، لینک وبلاگ شما رو دیدم. انشالله پستهاتون رو می خونم... اما از اینکه وبلاگ شما رو برای پرسیدن سوالم پیدا کردم، خوشحالم. میشه منو راهنمائی کنید؟!

من میخواستم که برای امریکا برای دکترا اپلای کنم. رشته ام علوم پایه پزشکی هست. مدارکم اماده هست، فقط نمی دونم که فقط اپلای کنم، یا اینکه قبلش با اساتید هم هماهنگی کنم؟! ایا تاثیری داره؟! کلا برای اینکه امکان گرفتن پذیرش زیاد بشه، ممکنه بفرمائید که چه مسیری رو برم؟! باز هم متشکرم/ مواظب خودتون باشید/ آوا

پاسخ اسمان پندار : سلام اوای عزیزم، خیلی خوش اومدی. البته وودی تو زیر اسمان خدا خیلی مفصل همه چیز را توضیح داده و رفرنس زبان و پذیرش من بود.

ببین عزیزم فوق لیسانس داری؟؟ تافل و جی ار ای دادی؟؟ نمراتت چطور بود؟؟ مقاله و رزومه ات چطوره؟

ببین بنظر من با اساتید تماس بگیر، اگه برای دکترا میخوای اقدام کنی، اگه جواب مثبت از یک استاد را داشتی باشی شانس پذیرشت خیلی بالا میره، مخصوصا که میدونی اکثر دانشگاهها مبلغی برای پذیرش دارن که با دلار امروز اصلا ارزون نیست، پس با استادها مکاتبه کن، از کارهات و تواناییهات بگو، با فیلد تحقیقی هر استادی که میخوای اقدام کنی اشنا باش، یکی دوتا مقاله ازش بخون که دستت بیاد، خیلی هم خوبه که ببینی به این فیلد علاقه داری یا نه، بعد یکجوری مکاتبه کن که بهتر از تو‌دانشجو برای تحقیقاتش پیدا نمیکنه، اگه جواب نداد، دوسه روز بعد یک نامه فالو‌اپ هم بزن، فکر کن میخواهی یکی را برای یک کار مهم راضی کنی، چقدر انرژی میذاری و توضیح میدی، همین کار را بکن، خلاصه اگه یک استادی جواب مثبت داد، ازش بخواه هرچندوقت به یک بهانه باهاش درتماس باش که یادش نره همچین کسی بوده و ازش بخواه برای گرفتن پذیرش راهنماییت کنه، اینطوری که یک استاد داخل دانشگاه با ادمینیستریشن دانشگاه درارتباط باشه شانس پذیرشت را خیلی بالا میبره، اما عزیزم یادت نره، نمره زبان و کارنامه قوی که همون رزومه باشه هم خیلی موثره، اون دوتا را اول خوب و کامل داشته باش

 تیر 1399

مستی سختی

» نوع مطلب : غرانه ،روزها در اون سر دنیا (سال ششم) ،

روزهایی تو زندگی هرکدوممون میرسه که درجه سختی و ناامیدی بیشتر میشه، و گاهی میشه که میتونیم خودمون را به بیخیالی بزنیم، بزور خودمون را وادار کنیم که مدتی باهاش روبرو نشیم، گاهی این حقه کمک میکنه که اماده بشی، بتونی قوی تر و‌محکمتر تو اینده باهاش برخورد کنی، من الان تو اون دوره هستم مدتی هست کار روی پیش دفاع را بستم و بوسیدم کنار، واقعا به این بیخیالی احتیاج دارم، راستش اگه بحث گرنت جدید و پست داک نبود یک بهونه میاوردم و سر میتینگهای هفتگی استادم هم نمیرفتم که زیر سوال نرم، بابا بیخیال، شش تا دانشجو داری و سه ماه هست از هیچ کدومشون خبر نداری، بعد عین سه ماه هرهفته با من و موبور که فارغ التحصیل شده جلسه هفتگی داری؟؟؟اقا نمیخوایم، فعلا بیخیال ما شو، بذار منم برم تو تعطیلات قرنطینه ای، هرچند از شما پنهون نباشه هستم، خصوصا یک ماه اخیر بیشتر زمان هفته را پا تلویزیون و موبایل بودم. راستی اومدم برای مرحله دوم niw با یک وکیل خیلی معروف شروع کنم، اب پاکی را ریخت روی دستم و گفت من توصیه نمیکنم شروع کنی، داشتن مقاله ضروریه و احتمالا فایلت برای مرحله اول ریجکت بشه، اینم یک ضد حال دیگه بود، و بدشانسی های راستین هم که داره برای کار اینده اش اماده میشه شروع شده، خلاصه میدونید راه حلمون چیه، بیدار میشیم میریم پای موبایل بعد ناهار با سریال، بعد بعضی روزها دوچرخه سواری سنگین، بعضی روزها هم دوسه ساعتی کار روی پروژه هامون، بعضی روزها هم بیشتر و هفت هشت ساعت. بعد هم باز مثل معتادها پای سریال تا وقت خواب، اررره دوهفته هست که اینجوریه و ای کاش میشد تا ابد کشش داد چون بشخصه نمیخوام برم سراغ واقعیات


نوشته شده در : دوشنبه 2 تیر 1399 زریدوشنبه 2 تیر 1399 08:19

دیگه وقتشه یه شادی یهویی خودش را نشون بده .....

پاسخ اسمان پندار : اره والا، دیگه خیلی طولانی شده، صبر خودم که هیچی، صبر شماها هم سراومده

ما نیویورک نشین شدیم

» نوع مطلب : اینده از ان من ،قدم به قدم، روز به روز تا اون بالاها ،

سلام به همه دوستهای خوبم، خوب تکلیف یک چیز معلوم شد، حدس میزنید چی باشه؟ اینکه تا سه سال دیگه ما نیویورک‌ موندگاریم، یعنی اینکه گرنت را به ما دادن، یعنی بین رقیب هامون از اتریش و فلوریدا و‌سه چهارجای دیگه، ما برنده گرنت شدیم. جالبه که بدونید مضمون گرنت تحقیق fundamental skin pk هست . Pk هم مخفف فارماکوکینتیک هست. یک چیز بامزه بهتون بگم، هر دو وسه ماه یکبار من از راستین میپرسم خوب بگو‌ ببینم رشته من ، فارماکوکینتیک یعنی چی و کار ما چی هست، بعدکلی زور میزنه و اخرش یک چیزی نصفه نیمه و بی سر و ته تحویلم میده :))) یعنی هنوز شوور ( شوهر) امون نمیدونه ما چه کاره ایم، خوب برگردیم سر گرنت، خبر را پنجشنبه گرفتیم و همون عصر هم میتینگ با fda داشتیم، بگذریم از اینکه استاد من خیلی بی سیاست و ساده رفتار کرد، هرچند تیم fda بعد سه سال همکاری و تجربه گرنت اول فهمیدن که استادم درظاهر بنظر میاد بی برنامه هست اما تو pk واقعا با معلومات هست. خلاصه استادمون کلی گل و بلبل گفت و ما گوش کردیم، یکی از گل و بلبل ها این بود که ازش پرسیدن اسم شاگردها و کسانی که میخواهید تو گرنت باشن را به ما بفرستید، همون جا استادم گفت اسمان و من و موبور، و شروع کرد به توضیح اگه شاگرد خوب دیگه داشتم میگرفتم اما ندارم بعد دوباره یکی از اعضای تیم fda پرسید یعنی شما شاگرد دیگه phd ندارید گفت نه اونها را ساعتی رو پروژه میذارم، راستی گفته بودم که موبور هم بعنوان مشاور تو گروه هست و فارغ التحصیل شده و بوستون هست، خلاصه تو اون جلسه بود که یکهو احساس کردم عملا من هستم و این پروژه یک میلیون دلاری( از اون شکلکها که ادم پیشیونیش را میگیره لازمه) خلاصه اینطور بگم یکهو حجم کار و سنگینی حس مسیولیت اومد افتاد رو شونه هام، و اولین اثرش این بود که دیدم نمیتونم سه چهارماه دیگه با شکم قلنبه بیام تو میتینگها بگم سلام العیکم، ویا تنها مجری ازمایش ها و ریپورت نویس و تحلیل نویس تا کارهای کوزتی ازمایش الان حالش بده یا استراحت مطلق هست یا باید بره وضع حمل کنه. خلاصه حالا یک شش ماه بچه دارشدن را عقب میندازم یکم کارها بره جلو و ببینم من با خودم چند چندم. خلاصه نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت، از یک طرف این نشونه میده روش ما پتانسیل استاندارد شدن برای اندازه گیری pk پوست را داره از طرفی هم چشم انداز روزهای بسیار بسیار پرکار و شلوغ پیش رومه. بچه‌ ها میگم براتون گفتم نادوست از ایرانی کانادایی شکایت کرد و‌ چی شد؟؟


نوشته شده در : دوشنبه 9 تیر 1399 الیشنبه 21 تیر 1399 16:30

وای آسمون جون.تبریککککککککککککککککککک

پاسخ اسمان پندار : میدونی الی جون، دوسه تا کامنت دوستان هست که ذوق و شوق را توش میشه لمس کرد، کامنت تو هم یکی از اونهاست که میخونمش لبخنده میپره روی لبم

کامشینشنبه 14 تیر 1399 15:50

من از تبریک گفتن جا ماندم آسمانی جون. خیلی خیلی برات خوشحال شدم. چه عالی که نتیجه زحماتت را دیدی.

خوب همونطور که اشاره کردی برای بقیه کارها وقت هست! با خیال راحت دوره جدید را شروع کن و از موقعیتت لذت ببر.

پاسخ اسمان پندار : کامشین عزیزم، ممنونم بابت تبریک دوست خوبم، اولش شوک بودم وواقعا نمیدونستم اتفاق خوبیه یا بهتره زودتر وارد بازارکار بشم، اما الان خیلی راضیم چون استرس کار پیدا کردن بعد دفاعم راندارم و قراره ریسرچی را انجام بدم که عاشقشم. برای بقیه کارها هم سال ۲۰۲۱ تصمیم میگیرم

زینبپنجشنبه 12 تیر 1399 13:18

خیلی مبارک باشه. طعم شیرینیه رسیدن به خواسته ها. آرزو می کنم این شیرینی رو بارها و بارها حس کنی

پاسخ اسمان پندار : زینب جونم مرسی، کلا خداراشکر تو این چندساله با اینکه سخت بوده اما همه چیز رو به جلو بوده، همینطور برای تو و خانوادت عزیزم

رویاچهارشنبه 11 تیر 1399 17:35

هی مبارک به سلامتی موفق باشی عزیزم

پاسخ اسمان پندار : رویا جونم، ممنونم از محبتت عزیزم:*

صبا_غار تنهاییدوشنبه 9 تیر 1399 15:24

تبریک میگم آسمان جان.


وضعیت ویزاتون وقتی پست داک بشی تغییری نمی کنه؟

پاسخ اسمان پندار : سلام صبا جونم، ممنونم، همینطور که خودت میدونی پست داک، دیگه مدرک درسی نیست، و حالت عادی باید بریم روی opt، که ead کارت صادرمیشه و یک اجازه کار سه ساله بعد از تحصیل هست و البته همچنان ویزا تحصیلی یا f1 میمونه. حالا با این حساب که ما وسط پروژه niw هستیم، اگه تا موقع دفاع و فارغ التحصیلی من مرحله دوم را اقدام کرده باشیم، بعد یک ماه اجازه کار و سفر ead کارت روی niw صادرمیشه و اگه ازشون استفاده کنیم ویزای تحصیلیمون از اعتبار میافته، و‌کاملا پندینگ روی گرین کارت میشیم، حالا این وسط اگه خدای نکرده بدلایلی مرحله دوم ریجکت بشه( ریسکش کمه اما وجود داره) ۱۸۰ روز فرصت داریم یا دوباره برای گرین کارت اقدام کنیم یا باید از کشور خارج بشیم، خلاصه شرایط خاصی میشه، من و راستین حرفش را زدیم و اگه ead کارت برامون صادربشه تصمیم کرفتیم ریسک کنیم و بریم روی پندینگ گرین کارت که هم من بتونم دفاع کنم و برم پست داک، هم اون بتونه کارش را شروع کنه ( یکم ترسناکه اما خودت بهتر میدونی مهاجرت هنیشه ریسک داره)

زریدوشنبه 9 تیر 1399 14:29

وااااااااااااای جیغ و دست و هوووووررررراااا

اسمان تو را خدا برو بزن تو سر اون استادت و بهش بگو کچل من از این پروژه پول میخوام میفهمی؟!

فقط امیدوارم استادت خودش بفهمه چون به تو امیدی ندارم که بهش چیزی بگی:(

خیلی خوشحال شدم برات.

ببین باید استادت شاگردهای ساعتی اش را بیشتر کند هان؟

نه عزیزم نادوست و موبور را من یادم نیست گفته باشی.

پاسخ اسمان پندار : ای قربون محبتت زری جونم:* استادم خوبه، اگه پول تو دستش باشه هوام را داره، قضیه این بود اکثر اوقات بی پول بود:)) البته حتی حقوق پست داک هم قابل مقایسه با کارواقعی نیست و خیلی کمتره، حالا حالا هم طول میکشه من دفاع کنم و فارغ التحصیل بشه برم پست داک( ایموجی قیافه یک جوری)) راست میگی زری، پیشنهادت خیلی خوبه حتما از استادم میخوام که ساعت شاگردها را بیشتر کنه که دیگه بعد هر ازمایشی جنازه نرسم خونه. حتما حتما این کار را میکنم. اوه اوه نادوست هم هریک ماه یک داستان درست میکنه، کلا همیشه درصدرخبرهامون هست، فکر کردم براتون تعریف کردم، حتما پست بعد براتون مینویسم

زریدوشنبه 9 تیر 1399 14:29

وااااااااااااای جیغ و دست و هوووووررررراااا

اسمان تو را خدا برو بزن تو سر اون استادت و بهش بگو کچل من از این پروژه پول میخوام میفهمی؟!

فقط امیدوارم استادت خودش بفهمه چون به تو امیدی ندارم که بهش چیزی بگی:(

خیلی خوشحال شدم برات.

ببین باید استادت شاگردهای ساعتی اش را بیشتر کند هان؟

نه عزیزم نادوست و موبور را من یادم نیست گفته باشی.

پاسخ اسمان پندار : ببین زری، این کامنتت سه بار اومده بود، یکیش را تایید کردم دوتاش را نگه داشتم که هرموقع صفحه را باز میکنم کامنتت را ببینم و دوباره برم رو هوا:))

مقوله دوست

» نوع مطلب : خودشناسی ،تولد ،من و خودم ،

یکی از مشکلات قبل مهاجرت من دوست بود، خیلی دلم میخواست دوستهای خوبی داشته باشم و مهمونی بگیریم و دور هم باشیم، از همونها که یکی دوباری رفته بودم و دیده بودم و یا الان تو اینستا فیلمهاش را میبینیم، یک جمع شاد و شیک، توی خونه شیک یا کنار استخر مشغول گفتن و خندیدن. اصلا برگردیم قبل تر، دوره دانشجویی تو ایران، زمانی که توی جمع دوستان خوبی بودم اما بشدت احساس تنهایی میکردم، من نیاز داشتم دوست پسرداشته باشم، به خودم برسم، ارایش کنم، شیطنت کنم و اون وقت تو جمعی بودم که دوست پسر داشتن تابو بود، دوستان خوبی بودن و‌هستن اما شبیه من نبودن و من بشدت بینشون احساس تنهایی میکردم. ازدواج که کردم این پروسه ادامه پیدا کرد، همسر و‌ چندتا دوستش هم بچه های خیلی خوبی بودن اما انتظارات و تصور من از مهمونی های انچنانی براورد نشد که نشد، بگذار برگردیم عقب، از دوره کودکی و‌نوجوونیم بگذریم که داستانشون جداست، درواقع از دوره دانشگاه بود که دغدغه پیدا کردن دوستی مثل خودم افتاد تو جونم، بعد دانشگاه اوضاع بدتر شد. بچه های دانشگاه هرکدوم رفتن یک شهر و دیار، منم رفتم و تو یک شهر دورافتاده داروخانه زدم، اونجا حتی ادمها هم شکل من نبودن و بزور سعی میکردم خودم را مطابق مردم متعصب اون دیار کنم. دوره کوتاه کلاس زبان یا باشگاه هم کمک نکرد، اصلا یا من اون زمان بلد نبودم دوست پیدا کنم یا واقعا مردم تو ایران ادمهای دور و برشون را با احتیاط انتخاب میکنن و هرکسی را تو جمع خودشون راه نمیدن. گذشت تا اومدم اینجا، جایی که بلطف مهاجر بودن، دوست پیدا کردن خیلی راحت تر شده، اگه از کسی خوشت اومد خیلی راحت میگی بریم یک قهوه بخورم، فلانی ما مهمونی گرفتیم می ایی خونه امون؟ البته راستین بعنوان نفر دوم زندگی ما، دوست داره با ادمهایی درحد مالی خودمون رفت و اومد داشته باشه. چه تو ایران، چه اینجا، اگه یک دوست وضع مالیش خیلی بهتر از ما بود و هست، دوست نداره رفت و‌اومد کنیم، میدونید که خونه ما یک سوییت ۳۰-۴۰ متری هست که تخت و مبل و اشپزخونه همه کنار هم چیده شده. حقیقتش من برام مهم نبوده و نیست، اما همیشه به خواست راستین احترام میذارم و با بچه های دانشجو‌ و تازه مهاجر که سبک زندگیشون عین ما هست میچرخیم. خوب پس میتونید حدس بزنید اولین مشکلم یعنی دوست یابی تا حد زیادی اینجا رفع شده و اما دومین مشکل، پیدا کردن دوستی مثل خودم...... اینجاست که فکر کنم سن یا همون تجربه دیدم را تغییر داده، دیگه میدونم هیچ ادمی پیدا نمیشه که بتونی صد درصد همه نگرانیها و افکارت را بریزی تو‌دامنش، یادگرفتم تقسیم کنم، چیزی که قبل از مهاجرت ازش بیزاربودم. فلان دوست برای فلان کار، فلان دوست برای فلان تفریح، فلان حرف یا نگرانی فقط به اون دوست. بعضی کمتر بعضی بیشتر، و اینطوری هست که مشکل دوستیابی و دوست تا حدی حل شده. میمونه مهمونی های انچنانی، خوب هنوز انقدر فرهیخته نشدم که بگم اه و‌پیف. و‌ هیچی دورهمی تو جمع رفیقهای صمیمی نمیشه. بنظرم هرچیزی جای خودش لازمه. بهرحال فعلا که ارزو هست تا و تا امید هست میشه ارزو را با لبخند به بعد موکول کرد. راستی میدونید شما شریک بخش زیادی از حرفها و نگرانیهام هستید؟


نوشته شده در : شنبه 21 تیر 1399الییکشنبه 16 شهریور 1399 00:01

آخ آسمان جون و پری جون ماچ به هردوتون. بیاید هردوتون اینجا خونمون.قدمتون روی جشم.:*)

پاسخ اسمان پندار : الی چه ماهی ؛* میگم قهوه یا چایی را بذار، تا ما برسیم :)))

شنبه 28 تیر 1399 02:45

من سالها به خاطر نداشتن دوستی که مثل خودم باشه گریه کردم. ولی زندگیم که رفت جلو، با خودم فکر کردم: ادم مگه دوست رو برای چی میخواد؟ برنامه کنیم بریم استخر و بازار و گردش و پیک نیک؟ پس درس و مشق بچه و کار خودمون و مطالعه و تحقیق همسر چی میشه؟ در ضمن ممکنه اون موقع که من برنامه دارم اون نخواد و برعکس. در ضمن حالا دوست خوبه ولی واسه اخر هفته. دیگه کل زندگی اگر در حال رفت و امد با دوست باشم زندگیم از هم میپاشه.

حالا برعکس تو شهر ما مردم آخر هفته از دوستان فاصله میگیرن و میچسبن به خانواده پدری و مادری. اینجوری شد که ما همیشه تنهاییم. اابته من خودم بدم نمیاد که هیچ، خوشم هم میاد.

پاسخ اسمان پندار : دقیقا منم بحث دوست سالها اذیتم میکردو به شانس و بختم لعنت میفرستادم. بعدا یاد گرفتم( بلطف بزرگ شدن) که همینه که هست، درسته که هرچیزی برگرفته از عمل و انتخابهایی هست که انجام میدیم اما تاحدی میتونیم بعضی چیزها را تغییر بدیم و معجزه هم یک شبه بوجود نمیاد، خلاصه بیشتر از حد و اندازه اش غصه خوردن انرژیمون را برای چیزهای دیگه از بین میره، این به این معنی نیست که هنوز مبحث دوست برام حل شده است! اما نمیذارم بیشتر از حدش ذهنم را درگیر کنه

پری در جواب به کامنت الییکشنبه 22 تیر 1399 12:30

الی جان، خوش به حالت که اینجوری هستی و یه عالمه دوست داری که مثل خودتن.. من هم مثل آسمان هستم و آرزوی دوست دارم..

این یه نعمتی هست که اینجوری هستی..

پاسخ اسمان پندار : هاهاها، الی بیا ثواب کن، دست من و پری را هم بگیر ببر تو مهمونیهات. اخ پری مثل اینکه هم دردیم، میدونی یک سری ادمها هستن مثل راستین که اکثرا جمعهای کوچیک را ترجیح میدن، یک سری هم متل من و تو که دوست داریم دوستهای زیادی داشته باشیم

زینبشنبه 21 تیر 1399 22:36

چقدر اون قسمت که نوشتی مثل اون دورهمی های تو اینستا برام ملموس بود چون دلم خیلی میخواست . هنوزم نمی تونم درک کنم چطوری بقیه سریع این قدر وارد حلقه های دوستی خودمونی میشن و همیشه و برای هرکاری چندتا آدم دور و برشون هست. من فکر می کردم قبلاها به عدم مهارت خودم برمیگرده الانا فکر می کنم شاید درونا خودمم خیلی اهلش نباشم صرفا چون اون تصاویر تو فیسبوک و اینستا و...تکرار شده به عنوان یک چیز مطلوب جا افتاده. من تو یک خانواده خیلی مذهبی بزرگ شدم قبل از استقلالم که اصلا حضور در چنین جمعهایی برام ممکن نبود. بعد از مهاجرت و مستقل شدنم هم چندبار تلاش کردم اما نشد.اول که بقیه نسبت به پیشینه خانوادگیم بسیار پیش قضاوت داشتند و هی من در حال توضیح دادن بودم بعدشم راستش هرچی سعی کردم فقط تو اون جمعها فکر فان باشم نمیشد. من واقعا تو دوستی نیاز دارم با کسی باشم که حرف بزنیم و افکارمونو شریک بشیم که اینم می یافت نشود. فعلا به همون روابط بسیار سطحی در حد خرید و خوردن نوشیدنی بیرون بسنده کردیم...ببخشید طولانی شد.

پاسخ اسمان پندار : زینب جون، میدونم چی میگی چون دقیقا همه حسهات را تجربه کردم، ببین واقعا به این نتیحه رسیدم که نمیشه به یک دوست همه چیز را گفت، یعنی ممکنه یک نفر باشه تا ۹۰٪ حرفهات را هم بتونی بزنی اما اخرش میبینی ده درصدش را هیچ جوره نمیتونی بگی، من اوایل خیلی بابت این قضیه ناراحت بودم اما دیگه با لین حقیقت کنار اومدم، درمورد روحیات هم خیلی مهمه که با خودت رو راست باشی ببینی واقعا از چی خوشت میاد، ببین مثلا من اگه تو جمعی باشم که تموم حرفها درمورد کدبانوگری و بچه داری باشه، عملا کف میکنم واقعا هیچ حرفی ندارم اما عاشق جمعهایی کوچیکنمون هستم که چه زن چه مرد مشارکت دارن و شوخی و خنده چاشنی حرفهاست، به همون نسبت، چندباری اگه پارتی رفتم و باید از یک هفته قبلش فکر میکردم چی بپوشم ازش لذت بردم، راستی زینب اصلا کاری به قضاوت مردم نداشته باش، اابته سخته تو عمل ، میدونم، امیدوارم زود بیایی بگی که جمع دلخواهت را که بتونی ازش لذت ببری پیدا کردی

الیشنبه 21 تیر 1399 16:26

مرسی عزیزم از اینکه مارو همدم و دوست خودت میدونی. میشه گفت من یکچورایی نقطه مقابل که نه. یکجورایی منتفوتم تو قضیه دوستی باهات. همیشه دور و برم پره از دوست. همیشه از بچگی کلی دوست داشتم که شبیه خودم بودن. خونمون چه زمان مجردی چه زمان متاهلی پاتوق دوستام بود. البته ما زندگی مرفه و لاکچری نداریم. اما همیشه کلی مهمون داریم و دورهمی خونمونه. جالبه اما کلا من از تنهاییم لذت بیشتری میبرم. اما نمیدونم چرا همیشه اینطوری بوده. فکر نمیکردم سخت باشه. اتفاقا منم با همسرت یمچورایی موافقم و میشه گفت تقریبا دوستم هم سطح خودمونن جز اونایی که یکهو پیشرفت کردند با به واسطه ازدواج زندگیشون تغییر کرد.

پاسخ اسمان پندار : الی جون، قضیه من یکم پیچیده است، بچه دهه ۵۰ بودم، من متولد و بزرگ شده تهرانم، مامان و بابام اون زمان بشدت اختلاف داشتن و مامانم افسرده بود چون عاشق رفتن به شهر دیگه ای پیش خانوادش بود، اخرش هم بعد اینکه من رفتم یک شهر دیگه برای دانشگاه ، رفتن. خلاصه سرت را درد نیارم کاملا شرایط خونه و خانواده ام برعکس شما بود. جالبه خواهرم هشت سال تفاوت سنی با من داره اما شرایطش تقریبا مثل خودت هست. حتی حالا که نامزد کرده همسرش هم اهل دوست و مهمونی های بزرگ هست.یعنی دوتا خواهر تو شرایط کاملا متفاوت بزرگ شدن و زندگی میکنن. دیگه اینکه منم مثل تو خیلی برام مهمه که علایق جمعی مشترکی با دوستانمون داشته باشم اما درمورد اختلاف سطح مالی، واقعا نمیدونم چرا برام مهم نیست، باید بشینم ریشه یابی بکنم:)))

لیلیشنبه 21 تیر 1399 10:21

*)

پاسخ اسمان پندار : بووس به لیلی

هنر درس خوندن

» نوع مطلب : خودشناسی ،اظهارفضل ،من و خودم ،

شما هم از اون دسته هستید که فکر کنید فلانی درس خون هست چون باهوشه؟ من اینجا میخوام خودزنی کنم بگم نه. بذارید اینطوری شروع کنم، دوره یکماهه ای هست که باید دوباره درس بخونم، بعد تک تک جد و ابادم رژه میرن جلو چشمم، مثلا نوار یک کلاس را میخوام گوش کنم گاهی ده بار برای یک جمله باید بزنم عقب چون تا میام گوش کنم تمرکزم میپره، تازه مولتی تسک هم‌ نیستم، یعنی همزمان نمیتونم چندتا کاررا باهم انجام بدم. یعنی اگه گوش کنم نمیتونم بنویسم یا اگه بنویسم نمیتونم گوش کنم. خوب پس یک ادم با هوش متوسط که حالش از دیدن جزوه و‌کتاب بهم میخوره و‌شب امتحان اشکش درمیادچطور بعد از یک وقفه سیزده ساله دوباره میره سراغ درس و ول کن هم نیست، بنظرتون همچین ادمی عاشق درس خوندن هست؟ جوابش اینه، نه. اونهم یک نه قوی. یا مثلا چون تموم عمرت شاگرد اول کلاس بودی و کنکور رتبه خوب اوردی، مثل رانندگی عادت کردی ، کتاب را باز کنی و دوسه ساعت تراکتوری بشینی سر درس! نه بابا بنظرم اصلا کسی پیدا نمیشه که امتحان را دوست داشته باشه، شاید یادگیری چیزی که دوست داری جالب باشه اما امتحان اصلا باحال نیست. پس راهش چیه؟ درواقع بنظر من پروسه درس خوندن یکجور اموزش مداوم هست، چیزی که تموم مدت باید ازش مراقبت کنی. یعنی باید خودت را مجبور کنی که اگه عین علی ورجه بعد ده دقیقه درس خوندن پریدی سر موبایل یا یخچال، دوباره برگردی پشت میز و موبایل را کنار بذاری. اگه امتحان داری یادبگیری براش برنامه بریزی و هر روز مقداری را که باید بخونی بزور بدی پایین. این چیزی هست که باید تو دوره مدرسه یادبگیریم و‌وقتی نتیجه اش یعنی مزه نمره خوب یا قبولی تو رشته خوب اومد زیر دندونت، هی تکرارش کنی.( خانم اقا این راستین اومد انقدر حرف زد اصلا یادم رفت چی میخواستم بگم) سر و ته پست را بهم بیارم و‌ بگم اگه تو این سن( بقول مامانم) دارم درس میخونم از علاقه و عادت و یا اسون بودن نیست. اجباره، یک پروسه هست که نتیجه اش را دیدم و یاد گرفتم این قورباغه را هربار بدم پایین تا جایزه بگیرم، تازه مگه چندسالمه، کی گفته فعالیت مغزی بعد سی سالگی تعطیل، اصلا شاید من نیوتن قرنم خودم خبر ندارم( ببینم نیوتن که جوون مرگ نشد، شد؟؟)


نوشته شده در : سه شنبه 24 تیر 1399 الییکشنبه 16 شهریور 1399 00:04

چه جالب.من انقدر از درس فاصله گرفتم فکر میکردم فقط خودم اینطوریم. جرا فکر میکردم تو خیلی مرتب و منظم همیشه پای درسهاتی؟

پاسخ اسمان پندار : نه بابا، اوضاع من هم خیته، یعنی شب امتحانها به زمین و زمان بد و بیراه میگم، اما این قورباغه را برای اینده کاری خوب و روشن و پول خوب باید داد پایین دیگه

زریدوشنبه 6 مرداد 1399 23:13

عه چه عجب! آخر درست شد این سیستم کامنت گذاری!

برای پست قبلی و این پست کلی در دومرجله نوشتم که اخر هم نشد ارسال کنم. این دفعه گفتم یه امتحانی بکنم باز:)

واقعا تو هم بعد از هر ده دقیقه دلت میخواد بری سر موبایلت؟ واااای که اگر همه ی این ارتباطات جمعی یهویی خراب میشدند چقدر ادم وقت داشت:))

پاسخ اسمان پندار : ای بابا چه حرص در بیار، میهن بلاگ بیا کامنتهایی را که خوردی پس بده، من شرمنده دوست جون)) ببین زری چه با درس، چه بی درس، هر ده دقیقه موبایل را برمیدارم، تازه من خوبم و دقت کردم موقع فیلم دیدن یا وقتی درگیر ازمایشم میتونم چندساعت از موبایل غافل بشم اما امان از راستین، یعنی نشستیم با هم داریم فیلم میبینیم، ده بار وسط فیلم موبایلش را چک میکنه، خلاصه اون اوضاعش از من خرابتره

زریدوشنبه 6 مرداد 1399 23:10

امتحان میکنیم

پاسخ اسمان پندار : اما انصافا قورباغه بدطعمی برای فرو دادنه ؛) ( یک ادم خسته و پراسپکتس زده))

یکشنبه 29 تیر 1399 09:15

آسمونی جون چه نکته های خوبی مطرح کردی، از خودم که دیگه گذشته امیدوارم بتونم برای پسرکم بکار بگیرم.

چه خوبه که هستی.

(دنیا با وجودن آدم های ساده ای چون تو هنوز زیبایی های خودش رو داره.)

پاسخ اسمان پندار : مرسی تو چقدر لطف داری و چقدر این پیامت مملو از حس خوب هست، زیبایی بخاطر ادمهایی مثل خودت هست که اثر به این شیرینی روی ادمهای دیگه میذارن

حسینشنبه 28 تیر 1399 06:13

سلام

بسیارممنون وسپاس گزارم

باعث افتخارمنه که جمله منو تواینستا بزارین .

از اینکه جواب منو دادین صمیمانه ممنونم

براتون بهترین یهترینا رو آرزومندم

پاسخ اسمان پندار : ممنونم حسین عزیز، جمله اتون یک نتیجه گیری کامل از متن بود که حیف هست دیده و خونده نشه، شما هم موفق باشید

حسینسه شنبه 24 تیر 1399 07:34


سلام

بانظرتون کاملا موافقم، تفسیر حرف شما چند کلمه هست ، اراده، ممارست، پشتکار، تمرین زیاد ودر کنارنظم یعنی هرکاری به وقتش انجام بدی منم ی وقفه چندساله داشتم بعدش تصمیم گرفتم درسمو ادامه بدم وخوندم اتفاقا توی دانشگاه بهترین نمرات رو هم میگرفتم گاهی چندین مقاله پرحجم رو میخوندم خلاصه میکردم ومیرفتم امتحان میدادم حرفتون کاملا صحیحه اینم بگم هرکدوم ازماها باید ی شناختی از توانایی خودمون داشته باشیم تا بتونیم مثل جورچین استعدادهامون رو کنارهم بچینیم وازش بهترین استفاده رو ببریم

براتون روزگاری خوش آرزومندم

راستی من بدون اجازه شما همه مطالبتون رو که دراینجا مینویسید میخونم خیلی جذابهوبنظرم انرژی مثبت ایجادمیکنه

پاسخ اسمان پندار : سلام حسین عزیز، خوشحالم که بعد مدتها یک کامنت از خواننده اقا میگیرم و چقدر قشنگ این متن را توی یک جمله بیان کردی. بنظر من هم شناختن خودمون تو موفقیت و‌شادی امون خیلی موثره. من دوره ای از روانشناسی نگذروندم اما گاها سعی میکنم خودم را واکاوی کنم مثلا برگردم علت ضعفهام و راه غلبه بهشون را پیدا کنم. راستی میخوام این متن را تو اینستا بذارم، امکانش هست جمله شما را به نقل اضافه کنم؟؟

 سلام این وبلاگ آرشیویست از وبلاگ قبلی من mennomen.mihanblog.com اما مطالب جدید رو در بلاگ اسکای منتشر خواهم کرد لطفا اونجا سربزنید!  ممنونم...